یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

این صحبت ها زمانی انجام شده که مرد بیچاره درحال جارو برقی کشیدن خانه است و همسر ظالمش جلوی آینه اتاقش در حال آرایش کردن (لکه گیری) است !!!

خواهشاً در این گفتگو به لحن بد و تند و بی ادبانه خانوم و لحن شیرین و دلنشین و مهربانانه مرد زحمت کش توجه فرمایید .

مرد زحمت کش : عزیزم واقعاً چرا ؟

زن ظالم : باز چته ؟ 

مرد زحمت کش : نه خوب لطفاً یکی به من بگه چرا ؟

زن ظالم : اه . چی چرا ؟ (با چهره ای اخمالو)

مرد زحمت کش : مثلاً شما چرا سربازی نمی ری ؟ ها ؟

زن ظالم : (با غروری پوچ) چون من یه دخترم .

مرد زحمت کش : خوب دختر باشید این که نشد دلیل عزیزم . از صبح تا شب نشستی تو خونه چیکار می کنی ؟

زن ظالم : به تو چه . (با لحنی بد)

وقتی مرد زحمت کش و مظلوم می بینه که زنش خیلی بد دهنه لحنش کمی تند تر می شود .

مرد زحمت کش : همین دیگه همین . فکر کردی چون یه دختری نباید کار کنی . واسه همینم روز به روز دارید لوس تر می شید . بابا والا تو آمریکا و اروپا دختراشونم می برن سربازی . دمشون گرم از صدتا مردم مردترن !!!

زن ظالم : خوب به جهنم که می برنشون سربازی . اصلا مگه اینجا آمریکا و اروپاس ؟

مرد زحمت کش : نه دیگه اینجا آمریکا و اروپا نیست دیگه اگه بود که من حقمو ازت می گرفتم.

زن ظالم : بسه دیگه بسه زیاد حرف نزن . برو اون ظرفا رو بشور بعدشم بدو برو میوه بخر الان مهمونا میان .

مرد زحمت کش : (مرد بیچاره تو دلش می گوید) فک کرده کیه . تقصیر خودمه که رفتم خواستگاریش . نباید میرفتم تا تو خونه بابا جونش بترشه . بیشعور ....

زن ظالم : چی گفتی ؟ به من میگی بیشعور ؟

مرد زحمت کش : (از تعجب چشمانش گرد می شود) من گفتم بیشعور ؟ من غلط بکنم چنین حرفی بزنم ؟

زن ظالم : زدی . با همین دوتا گوشای خودم شنیدم که گفتی بیشعور .

مرد زحمت کش : بابا به جان خودت که قد همه دنیا دوست دارم نگفتم . (البته دروغ می گوید)

زن ظالم : این دفرو می بخشمت . ولی یه بار دیگه بشنوم هر چی دیدی از چشم خودت دیدی .

مرد زحمت کش : (با منظوری خاص و لبخندی موزیانه) راستی امشب اون داداشتم میاد ؟

زن ظالم : منظورت چیه ؟ خوب ملومه که میاد . مگه بدون داداش گلم میشه ؟

مرد زحمت کش : نه که نمیشه . راس میگی . زنشم میاد ؟

زن ظالم : آره نکبت . داداشمو بیچاره کرده .

مرد زحمت کش : آخی تفلک داداشتم چقدر مظلومه (با طعنه) . هر کی جای خانومش بود تا الان ۱۰۰۰ بار درخواست طلاق داده بود .

زن ظالم : ببین دیگه داری بیشتر از کپنت حرف می زنی . پس اون خواهرای تو خوبن ؟ ۱۰۰ سالشونه هنوز تنگ دل بابات اینا نشستن .

مرد زحمت کش :  (خودش را نگه می دارد) چشونه‌ ؟ ماشاالله از هر انگشتشون ۱۰۰ تا هنر میریزه .

زن ظالم : اوه اوه . جمع کن نزار بریزه این هنرا .  زرشک بابا !!! تو مادرتم هنر نداشت چه برسه به خواهرای چپرچولت .

مرد زحمت کش : (نمی تواند خودش را نگه دارد و از کوره در می رود) حالا مامان شما خیلی هنر داشت به دخترش آشپزی یاد می داد .

زن ظالم : به مامان من می گی بی اورزه ؟ (به طرف آشپزخونه می رود) 

مرد زحمت کش : من گفتم بی اورزه ؟ آره اصلا گفتم بی اورزه . مگه نیست ؟ (کمر بند می کشد)

زن ظالم : چرا هست ولی دخترش که بی اورزه نیست . (ملاغه را بالا میبرد تا تو سر مرد زحمت کش بزند)

 

حالا اینکه کی میزنه و کی میخوره به ما ربطی نداره ولی به نظر من که طرز حرف زدن خانوم خیلی بد و بی ادبانه بود !!!

نظر یادتون نره !!!

 

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

نه . جون من یه ذره فکر کن .  یه ذره دیگه . آها !!! دیدی ؟ دیدی راه های بهتری ام برای وقت تلف کردن هست !!!

آخه خانوم محترم چرا برای وقت تلف کردن ۸۰ کیلومتر می ری ۸۰ کیلومتر برمیگردی ؟ به خدا راه های بهتری ام از پشت میز دانشگاه نشستن برای وقت تلف کردن هست .

به جای اینکه این همه سال وقتتو تلف کنی برو  آشپزی یاد بگیر  که وقتی رفتی خونه شوهر غذایی نپزی که اون بیچاره رو تا آخر عمر غذا زده کنی !!! بودن کسایی که به خاطر دست پخت بدشون کشته شدن . یه نمونش زن اول همین سینا که چون دست پختش بد بود و سینا رو راضی نمی کرد سینا تو دیگ آبپزش کرد و خوردش !!!  

اصلا برو یه کلاس خیاطی . سفره آرایی .برو کلاس شوهرداری چه می دونم بابا هر جا می ری برو ولی وقتتو الکی تلف نکن .

اصلا ببینم وقتی رفتی خونه بخت ایشاالله بچه دار شدی ( ببخشید اینو می گم ولی مجبورم ) اگه بچت خودشو خراب کرد !!!  می خوای مرتبه زمانی الگوریتم استراسنو حساب کنی ؟  یا شایدم یه برنامه با اسمبلی بنویسی که پوشک بچه رو عوض کنه !!!

آقا اصلا مگه مصطفی شاگرد اول نشد ؟ خوب خودتون ببینید چی می گه .

مصطفی با صورتی شطرنجی : بچه ها درس نخونید . آخر و عاقبت نداره . راست میگه به حرفش گوش کنید . منو اخفال کردن که به این روز افتادم .

بی باک : چی شد که شاگرد اول شدی ؟

مصطفی با صورتی شطرنجی : والا چی بگم ! دوست ناباب . نمی خواست اینطوری بشه . تقصیر یکی از دوستام ( ح . ت ) بود . چشممو که باز کردم دیدم شاگرد اول شدم . الآنم پشیمونم !!!

بی باک : به هم سن و سالایه خودت چی داری بگی ؟

مصطفی با صورتی شطرنجی : می گم درس نخونید . آخر عاقبتش همینه که می بینید . به جاش برید کلاس آشپزی یا خیاطی یا هر چیز دیگه ولی درس نخونید . همین . به خدا نمی خواستم شاگرد اول بشم ( گریه می کند )

بی باک : نتیجه می گیریم که اگر درس نمی خوند الآن مایه سر شکستگی خانوادش نبود و به جای اینکه خانوادش تو زندان به دیدنش بیان بهش افتخار می کردن !!!

 

آخیش . تو دلم مونده بود باید می گفتم !!!

نظر یادتون نره !!!

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386

قلبها دیگر شیشه ای نیست

نگاه ها دیگر مهربان نیست

دیگر هیچ دستی در دستی آرام نمی گیرد

زبان ها با واژه های زیبا بیگانه اند

دیگر کسی دلتنگ نمی شود

حسادت همه جا را فرا گرفته

خبری از عشقی پاک نیست

اصلا این آدم ها دوست داشتن را بلد نیستند

انگار محبت برای همیشه مرده

از این دنیا خسته ام . خسته

دلم می خواد تا خود صبح گریه کنم

چرا باید در این جنگل زندانی باشم ؟

من حرف نمی زنم اما قلمم همه چیز را می نویسد

این زندگی بیخود ماشینی عشق را کشته

ما دیگر حتی همسایه هایمان را هم نمی شناسیم چه برسد که با آنها رفت و آمد کنیم

دیگر کسی نمی گوید دوستت دارم

نمی دانم . شاید گفتن دوستت دارم برای این آدم های مغرور کسر شاءن است

دیگر نمی توانم ادامه دهم

خدایا کی این کابوس تمام می شود ؟ کی ؟

 

گفتم یه کار مفید تر از اراجیف نوشتن در مورد دانشگاه انجام بدم .

می دونم به این وبلاگ سر می زنید همین برام کافیه . 

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

شب نمناک خیابون یادمه

         زیر بارون خنده هامون یادمه

                            خونه گرم دلامون یادمه

                                  من هنوزم با تو ام مثل قدیم

                                          مثل اون روزا که پرسه می زدیم

خنده تو تا همیشه با منه

    داره به جون من آتیش می زنه

              دل من تو تنهایی جون می کنه

                               من هنوزم با تو ام مثل قدیم

                                         مثل اون روزا که پرسه می زدیم

در کنار عکس تو دق می کنم

      شبا تو تنهایی هق هق می کنم

                 می رمو یه گوشه ای کز می کنم

                                  من هنوزم با تو ام مثل قدیم

                                         مثل اون روزا که پرسه می زدیم

                                         مثل اون روزا که پرسه می زدیم

                                         مثل اون روزا که ...

به دلیل نبودن مطلب در مورد دانشگاه تصمیم گرفتم چندتا شعر براتون بنویسم.

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

چون استقبال کردید !!!

 

 

یادت می افتم هنوزم دستام می لرزه

رنگ چشات جلو چشامه سبزه سبزه

از عاشقی خوندم برات عشق مرده

بعد از تو دل منو هیچکسی نبرده

روزی صد بار میمیرم از عشق تو باز

یاد تو می افتم هر روز عشق لجباز

کنار عکس تو نشستم یادت هستم

به یاد اون روزا می افتم چشامو بستم

عکست آروم آروم میاد جلوی چشمام

اشکام داره سرازیر می شه از مژه هام

عشق من برگرد تو پیشم دارم دیوونه می شم

می خوام با تو بمونم از عشقت بخونم

برگرد کنار من گذشترو رها کن

با اون صدای شیرینت اسممو صدا کن

لحظه رفتنت هنوز یادم نرفته

قلبم هنوز درشو رو عشقت نبسته

 

نظر یادتون نره !!!

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

ای کاش می دانستی بی تو عمرم به دنیا نیست

ای کاش می فهمیدی عاشق و دل داده ات کیست

ای کاش نمی ترسیدم و بهت می گفتم حسمو

ای کاش می تونستم و بهت می دادم دستمو

اصلا ای کاش با تو تنها بودم

 زیر درخت سرو

جایی که نسیم پاک بهاری موهای پریشانت را می رقصاند

 نگاه شیرین چشمان نازت دل کوچکم را می لرزاند

در کنار غنچه های نیمه باز

حادثه ساز و قصه ساز

صورت ماهت را می بوسیدم و به تو می گفتم که دیوانه ات هستم

 

نظر یادتون نره !!!

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386

بالاخره ما که نفهمیدیم حرف اصلی شما چیه ؟

یه روز می گید ممدرضا خوب نیست. نیاد . یه روز دلتون براش تنگ میشه دوباره می گید بیاد .

یه روز هوس سرویس جدید می کنید . می گید بگیم رمضون علی بیاد . یه روزم دلتون اتوبوس می خواد می گید با سرویس دانشگاه بریم . آقا مگه ویار دارید ؟  موضع خودتونو مشخص کنید . اگر ممدرضا خوب بود پس چرا گفتید سرویس جدید بگیریم که این دوتا بنده خدا (پازوکی ها) تو دردسر بیفتن ؟ اصلا شما ها می دونید همون روز تولد حسام چون سینا ۵۰۰ تومن اضافه تر داده بود تا سه روز بعد تو سیاه چال خونشون بود ؟  بعد چطور روتون می شه تو چشاش نگاه کنید ؟

اصلا مگه همین شماها نمی گفتید ممدرضا چشماش می جنبه ؟ مگه نمی گفتید جلوش آینس ؟ مگه نمی گفتید مدل موهاش فشن نیست . نیاد ؟ و ....

پس چرا دوباره ممدرضا اومد وسط ؟ هان ؟

هیچی دیگه . ملومه جوابی ام ندارید . یعنی نبایدم داشته باشید . منم اگه جای شما بودم از خجالت سرخ می شدم .

حالا یه سینا و پوریای بیچاره موندن و یه رمضون علی ساتور به دست با چشمانی پر از خون .

الانم که ملوم نیست کجا هستن . آخرین خبری که ازشون داشتیم ۵ روز پیش دم مرز عراق دیدنشون که داشتن از کشور فرار می کردن . نشون به اون نشون که سیناام هی میگفته {{ چند چند شدن ؟ }} اصلا شایدم تو بمبارون ۳ روز پیش کربلا شهید شده باشن .  از اولشم ملوم بود شماها سر این بنده خداهارو به باد می دید .

خدائیش اگه یه ذره فکر کنید می فهمید که نباید پشت همو خالی کنید !!!!

حتی شما دوست عزیز !!!

                                  

                                                                                                           غول سرما 

                                                                                                              امضا 

لطفا هر چه زودتر تو بخش نظرات موضع خودتونو مشخص کنید !!!!

دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386

چه کسی او را از طبقه سوم به پایین پرت کرد ؟

چرا او چتر نبسته بود ؟

آیا روابط پنهانی او با غول سرما به این ماجرا مربوط می شود ؟

چرا اسپایدرمن به او کمک نکرد ؟!!!

اینها همه سوالاتی است که برای ما پیش آمده و ممکن است برای شما هم پیش بیاد .

بگذریم . ماجرا از این قرار بود که او در ساعت ۱۰:۳۵ صبح روز پنجشنبه ۲ اسفند ماه او می خواست از طبقه سوم به حیاط برود که یهو فاجعه رخ داد .

آخ . تق توق . وای . گوم بنگ . چی شد ؟ بچه چقدر گفتم تو راه پله بازی نکن ؟ تو  گوشت نرفت که نرفت . آخرش دیدی چی شد ؟ من تو راه پله بازی نکردم . داشتم میومدم پایین که یکی هلم داد . هلت داد ؟ چرا چرت و پرت می گی بچه ؟ کی هلت داد‌ ؟ غیر از تو که کسی اونجا نبود . نکنه داشتی سقوط می کردی سرتم خورده به جایی ؟ پاشو بریم آزمایشگاه باید از سرت عکس بگیرم . به خدا یکی هلم داد !!! بچه چرا قسم دروغ می خوری ؟ به جون مادر کوین کورانی یکی هلم داد . با مادر کوین کورانی چیکار داری ؟ پاشو بابا . پاشو .... 

او راست می گفت . یکی او را هل داده بود . ولی کسی حرفش را باور نمی کند . چون هیچ کس بجز ما ۲۵ نفر از ماجرای بازگشت غول سرما  مطلع نیست !!!

خدا رو شکر خطر از بیخ گوش او گذشت ولی شما از این ماجرا عبرت بگیرید و سر به سر غول سرما نزارید .

مخصوصا شما آقا بابک !!!

و در آخر هم یک نظر سنجی می کنیم که تو بخش نظرات بهش جواب بدین .

چرا اسپایدرمن به او کمک نکرد ؟ آیا او هم از غول سرما می ترسد ؟ اصلا اسپایدرمن قوی تر است یا غول سرما یا ممدرضا ؟؟؟

نظر یادتون نره .  امیدوارم اوی مربوطه به دل نگیره و ناراحت نشه . اینا همه فقط جنبه شوخی داره . همینو بس .